سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران

عطر یاس

ختم روزانه قرآن

کاربرانی که قبول زحمت  فرمودند در طرح سی ختم قرآن  در ماه مبارک رمضان جهت سلامتی امام عصر و تعجیل در فرج حضرتش  شرکت  کردند

جزء 1 سوره حمد ==  پوریا  /*/  صفحه 1 تا 10 ==  وستا

صفحه 11 ==  تسنیم دختر آسمان /*/ صفحه  12 == گرامی پدرم

صفحه 13 ==  توحیدی /*/ صفحه 14 تا 23 == زهرا

جزء 2 ==   ملیحه سادات /*/ جزء 3  ==  بی یار

جزء 4  == کیمیای ناب و پرورش دینی   /*/ جزء 5 == ح . بالایی
ادامه مطلب...

+ نوشته شده در جمعه 91/4/30 ساعت 11:20 صبح توسط عطرِِ یاس | نظر


مرهمی از محبت

دلاوران خسته و بازماندگان شهیدان، از جنگ احد باز مى‏گشتند. تن‏هاى خونین با سر و رویى خاک خورده و غبار آلود، همگى حکایت از نبردى سخت مى‏کرد. سعد بن معاذکه خود جانباز این نبرد بود، با زخمى بر جان و زخمى بر تن، لگام اسب رسول خدا (ص) را در دست گرفته بود و راه مى‏سپرد. زخم جانش شهادت برادرش عمرو و زخم تنش زخم شمشیر و سنان بود.
«کبشه»، مادر سعد، در میان گروهى از زنان مدینه نشسته بود. خبر شهادت پسرش «عمرو» را باور کرده بود و خبر جانبازى سعد نیز برایش آسان مى‏نمود، ولى دشوارتر از این دو، شایعه شهادت رسول خدا (ص) بود، در دلش غوغایى بر پا بود: «خدایا! من فرزندانم را فدایى حبیب تو محمد کردم. اینک چگونه مى‏توانم این خبر را باور کنم؟ فرزندم عمرو رفت تا محمد بماند...» در این اندیشه‏ها بود که ناگاه چشمش به مرکبى افتاد که لگام آن را پسرش سعد، در دست گرفته بود. گویى خبر شهادت فرزندش را فراموش کرده است. برخاست و به سوى رسول خدا (ص) رفت، رسول اکرم (ص) تا او را دید از حرکت باز ایستاد.
سعد از رسول خدا(ص) خواست که از مادرش دلجویى کند. حضرت نیز در پاسخ، جمله‏اى کوتاه بر زبان راند که در آن شرایط، معنایى به وسعت یک صحرا داشت:
- آفرین بر او.
مادر سعد نزدیک مرکب رسول خدا (ص) آمد و گفت:
- پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا! وقتى تو را سالم مى‏بینم، تمام غم‏ها و مصیبت‏ها را فراموش مى‏کنم.

او راست مى‏گفت. مگر نه این که فرزندانش را به خاطر ولایت و محبتى که به رسول خدا (ص) داشت، به میدان رزم فرستاده بود؟ پس اینک که او را سالم و استوار مى‏دید، چه جاى غم که یکى از فرزندانش شهید راه خدا و دیگرى جانباز این راه باشد؟
رسول خدا (ص) شهادت عمرو بن معاذ را به او تسلیت گفت و فرمود:
- ام سعد! تو را بشارت مى‏دهم و تو نیز به دیگر خانواده‏هاى شهدا بشارت بده که شهیدان آن‏ها، در بهشت با هم همراه هستند و شفاعت آنان براى خانواده‏شان پذیرفته است .
مادر سعد که از کلام آن حضرت، آرامشى بیش‏تر از همیشه یافته بود، گفت:
- راضى شدیم، و کیست که بعد از این بر آن‏ها بگرید؟
مادر دل در گرو محبت حبیب خدا داشت. پس، از آن حضرت خواست که برایشان دعا کند. حضرت نیز دست دعا به سوى آسمان بلند کرد :
- خداوندا! اندوه دل‏هاى آنان را بر طرف کن ومصیبتشان را جبران نما و سرپرستى نیکوبراى بازماندگان آنان باش.

پی نوشت : المغازى، ج 1، ص 135؛ السیرة النبویة، زینى دحلان، ج 1، ص 249؛ شرح نهج‏البلاغه، ج 15، ص 41؛ السیرة الحلبیة، ج 2، ص .254

پی نوشت 2 : خانواده شهید در اجتماع یک واژه افتخاز انگیز است. خانواده های شهدا به ملت ایران آبرو و حیثیت دادند. امام خامنه ای


+ نوشته شده در پنج شنبه 91/4/22 ساعت 4:12 عصر توسط عطرِِ یاس | نظر


صدایت می زنم ... سلامت می کنم ... دعایت می کنم

  یا ایها العزیر ، این بار با قلبی که اعتقادش را بر زبان می آورد به استقبال تو آمده ایم ؛ و با چشمانی شرمنده - که سعی در رعایت  آداب محضر تو دارد - به حضورت شرفیاب شده ایم .

بهانه ای دیگر است که با ندای « اباصالح » صدایت زنیم و با ذکر « داعی الله  » سلامت کنیم و با کلمه   « ولی الله » درودت
فرستیم و با گلواژه   « العجل » انتظارت کشیم و با فریاد  « ادرکنی »از تو کمک بخواهیم و با التماس« یا مهدی » از تو جوابی
بطلبیم .


تو از حال ما خبر داری که مَسنا و اهلنا الضرّ ، و انتظار دلمان را می دانی که تَصَدَّق علینا .
به مادرت فاطمه علیهما السلام که هنوز برایش اشک می ریزی ، سلام ما را بی جواب و ندای ما را بی پاسخ مگذار ...

قم ، محمد باقر انصاری زنجانی خوئینی

نیمه شعبان 1420 ، 3 آذر 1378

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 91/4/14 ساعت 9:19 عصر توسط عطرِِ یاس | نظر


علیکم بالدعا لتعجیل فرج

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که  رفت پیش امام صادق علیه السلام....گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم.....
حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد.....رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت.....
حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت برمی گردد دیگر..... رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت ؛
آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟......دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟......نمی توانم صبر کنم.....به خدا طاقتم تمام شده.....
حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته..... آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟....... آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما عند فناءالصبر یأتی الفرج...... صبر که تمام بشود فرج می آید.....
این روزها دعا که می خوانی یک بار هم به خودت بگو هی فلانی چه طاقتی داری تو....
و دعا کن برای دل آن مادری که هنوز پسرش برنگشته.....




.....................
ـ وسائل الشیعة.جلد 15.باب استحباب الصبر فی جمیع الاُمور . حدیث20462


+ نوشته شده در سه شنبه 91/4/13 ساعت 11:24 عصر توسط عطرِِ یاس | نظر


سوال از خود

گفتم «با فرمانده تون کار دارم.»

گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه.»

رفتم پشت در اتاقش . در زدم ؛ گفت « کیه ؟»

گفتم« مصطفی منم.»

گفت « بیا تو.»

سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ ، خیس اشک . رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم« چی شده مصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟»

دو زانو نشست . سرش را انداخت پایین . زل زد به مهرش . دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد. گفت « یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام . برمیگردم کارامو نگاه می کنم . از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم.»

(شهید مصطفی ردّانی پور / یادگاران 8 ص 22)

ما چی ؟؟!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 91/4/7 ساعت 3:4 عصر توسط عطرِِ یاس | نظر